دخترم. هيچ كس و هيچ چيز ديگر را در اين جهان نمي توان
يافت كه شايسته آن باشد كه دختري ناخن پاي خود را به خاطر
آن عريان كند.
برهنگي بيماري عصر ماست.
تنت را برای کسی عریان کن كه روحش را براي تو عريان كرده است.
گذشت ایام و کم کم تیره تر شد
گذشت ایام و از بد هم بدتر شد
گذشت و دردهای تازه دیدم
ولی کم نه که بی اندازه دیدم
زنی دیدم که افسون می فروشد
جوانی را که افیون(تریاک) می فروشد
شنیدم دختری اندام خود رااا
شنیدم مادری خون می فروشد
به حرفم خنده کُن٬ باشد غمی نیست
به حرفم خنده کُن٬ باشد غمی نیست
ولی این حرفها٬ حرف کمی نیست
من از درد بزرگی با تو گفتم
خودم دیدم٬ خودم دیدم٬ نمیگویم شِنُفتًم
خودم دیدم تَلف کردند ما را
برای نقد صف کردند ما را
خودم دیدم که مرگ آورده بودند
خودم دیدم که مردم مرده بودند
خودم دیدم عدالت پخش کردند
خودم دیدم عدالت پخش کردند
خودم دیدم که با مردم چه کردند
ترازوی عدالت دستشان بود
ترازوی عدالت دستشان بود
یکی از حیله های پَستشان بود
خودم دیدم ترازوهایشان را
ترازوها و بازوهایشان را
خودم دیدم قسم خوردن ندارد
حدیث و آیه آوردن ندارد
خودم دیدم٬ خودم دیدم٬ بله مجبور بودم
ولی ای کاش من هم کور بودم
ولی ای کاااااااااش من هم کور بودم.
پرسیدمش از چه رو چنین خوار شدیم
بی مایه ترین متاع بازار شدیم
گفتا سر شب دزد زد خانه ما
ما ساعت هشت صبح خبر دار شدیم.
الان ساعت چنده؟
و تو در كشاكش زندگي دلخوش به ايني كه بسياري حسرت عنوان تو را مي خورند!
حسرت در ذات آدمي است اما ....
به هر كه مي رسي ؛ وقتي تو را مي شناسد هنگامي كه متوجه مي شود
با خبرنگاري هم صحبت شده كه بارها مطالب او را مي خوانده است یا خبرنگاري كه
هربار گزارشهای او را از مقابل چشمان خود مي گذرانده به نوع نگارش
او در ذهن خود ابراز علاقه مي كرده است و هر بار
در اين لوكيشن حسرت قرار مي گرفته است؛
فيلمي را بر پرده اكران مي برده كه طي آن خود
را به عنوان نقش اول آن به جاي خبرنگار محبوب خود مي ديده است ؛
بغض در گلويت فرياد
زنان چكامه مي سراید كه به راستي چرا «آواز دهل از دور خوش است؟»
دوست داري در آن لحظه بر روي خط ذهن حسرت كش خواننده مطالبت بروي و با بيرون كردن
او از پرده اكران خيال خام او فرياد بزني:
«اين سوي سيم و آن سوي پرده خبري نيست » اما...
اما در همان لحظه مخاطبت ؛ همان صاحب ذهن حسرت كش به نام و عنوان تو دستش را به
سوي تو دراز مي كند و مي گويد:
«روزت مبارك خبرنگار»!!!
...و اينجاست كه تو اشك در چشمت و بغض در گلويت جمع مي شود تا با خود اميدوارانه
بگويي:
« از اين خوان به ظاهر گسترده و از آن طبل توخالي ؛
همان آواز از دور خوش دهل تو را بس است »
پس با تمام كمي ها و كاستي هاي شغل ارزشمند خبرنگاري به تمام همكاران عزيزم مي گويم:
« روز خبرنگار مبارك»
من از خار مغیلان بر سر دیوار فهمیدم
که ناکس کس نمیگردد بدین بالا نشینیها
عزیز ساکت من همصدا کوو؟
بگو شهر فرنگ قصه ها کوو؟
مگه ما حوض فیروزه نساختیم؟
بگو پس ماهی پولک طلاش کوو؟
به یاد آر، ای عزیز خوب خسته، قدیمی، ای صمیمی، ای شکسته
به یاد آر، ای دلیل هر ترانه که بیداری به خوابت پل نبسته!
می خواستی شهری از مخمل بسازی، به قدر بی حصاری، بی نیازی
به رنگ ناب دریا، رنگ ماهی، به لطف همصدائی، همنوازی.
به رویا میزنم بیدارم از نو
دوباره میرسم تا آخر تو
بیا که خواب بیداری قشنگه
بیا هم قد رویاهای ماشو
تماشا داره رویاهای بیدار
تماشا داره رنگ سبز ایثار
چه عطری داره یاس پشت دیوار
چه رنگی داره خوشبختی، به یاد آر
به یاد آر، ای عزیز خوب خسته، قدیمی، ای صمیمی، ای شکسته
به یاد آر، ای دلیل هر ترانه که بیداری به خوابت پل نبسته!
معلم چو آمد بنا گه کلاس چو شهری فروخفته خاموش شد
سخنهای ناگفته کودکان به لب نارسیده فراموش شد
معلم زکار مداوم مدام غضبناک و فرسوده و خسته بود
جوان بود و در شباب، جوانی از او رخت بر بسته بود.
سکوت کلاس غم آلود را، صدای درشت معلم شکست
ز جا احمدک جست و بند دلش، بدین بی خبر بانک ناگه گسست
بیا احمدک درس دیروز را بخوان، تا ببینم که سعدی چه گفت
ولی احمدک درس نا خوانده بود به جز آنچه دیروز آنجا شنفته بود
عرق چون شتابان سرشک یتیم، خطوط خجالت برویش نگاشت
لباس پر از وصله و ژنده اش بروی تن لاغرش لرزه داشت
زبانش به لکنت بیفتاد و گفت: بنی آدم اعضای یکدیگر اند
وجودش به یکباره فریاد کرد: که در آفرینش ز یک گوهرند
در اقلیم ما رنچ بر مردمان، زبان دلش گفت بی اختیار:
چو عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار
تو کز ، کز ، تو کز ، وای یادش نبود، جهان پیش چشمش سیه پوش شد
سرش را به سنگینی از روی شرم بپائین بیفکند و خاموش شد
ز اعماق مغزش بجز درد و رنج نمی کرد پیدا کلام دگر
در آن عمر کوتاه او، خاطرش نمی داد جز آن پیام، پیامی دگر
ز چشم معلم شراری جهید نماینده آتش خشم او
درونش پر از نفرت و کینه گشت، غضب میدرخشید درچشم او
گفت:
معلم بگفتا به لحن گران: چرا احمد کودن بی شعور
نخواند ی چنین درس آسان ، بگو مگر چیست فرق تو با دیگران؟
عرق از جبین احمدک پاک کرد و با خود گفت:
خدایا چه میگوید آموزگار؟ نمی بیند آیا که دراین میان بود فرق ما بین دار وندار
چه گوید ؟ بگوید حقایق بلند به شهری که از چشم خود بیم داشت؟
بگوید که فرق است ما بین او و آنکس که بی حد زر و سیم داشت
به آهستگی احمد بی نوا چنین زیر لب گفت با قلب چاک:
که آنها بدامان مادر خوشند و من بی وجودش نهم سر بخاک
به آنها جز از روی مهر و خوشی نگفته کسی تا کنون یک سخن
ندارند کاری بجز خورد و خواب به مال پدر تکیه دارند و من؟
من؟
من از روی اجبار و از ترس مرگ کشیدم از آن درس بگذشته دست
کنم با پدر پینه دوزی وکار ببین دست پر پینه ام شاهد است
اما !
سخنهای او رامعلم برید هنوز او سخنهای بسیار داشت
دلی از ستمکاری اغنیا نژند و ستم دیده و زار داشت
معلم بکوبید پا بر زمین ، که این پیک قلب پر از کینه است
بمن چه که مادرزکف داده ای ؟ بمن چه که دستت پر از پینه است
معلم به خشم فراوان بگفت:
یکی پیش ناظم رود با شتاب بهمراه خود یک فلک آورد
نماید پر از پینه پاهای او ز چوبی که بهر کتک آورد
دل احمد آزرده و ریش گشت چو او این سخن از معلم شنفت
ناگهان، ز چشمان او کور سوئی جهید و بیاد آمدش شعر سعدی و گفت:
ببین ، شعر یادم آمد، دمی صبر کن تامل ، خدا را ، تامل کن دمی
ای معلم! تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی.
آیا میدانید : حذف بخش هخامنش از کتاب درسی تاریخ دانش آموزان به تصویب رسید؟ آیا میدانید : فرزندان ما
دیگر حتی نام کوروش کبیروداریوش را نخواهند شنید؟ آیا میدانید : 29 اکتبر روز جهانی کوروش کبیر است و
این روز فقط در تقویم ایران نیست درد من حصار بركه نيست درد من زيستن با ماهياني است كه فكر دريا به
ذهنشان خطور نكرده است -- اگه ايراني هستي به همه بفرست
نمیدونم چرا!
ولی هوس کردم برگردم.
چه قدر سخته که عشقت روبروت باشه نتوونی همصداش باشی
چه قدر سخته که یک دنیا بها باشی، نتوونی که رها باشی
چه قدر سخته !
چه قدر سخته که بارونی باشی هر شب نتوونی آسمون باشی
چه قدر سخته زندونی بمونی بی در و دیوار و نتونی هم زبوون باشی
چه قدر سخته !
چه بدبخته، قناری که بخوونه اما رویاش حس بیرووونه
چه بدبخته، گلی که مونده توو گلدوون غمش یک قطره باروونه
چه قدر سخته که چشمات رنگ غم باشه ولی ظاهر پر از خنده
چه قدر سخته که عشقت آسموون باشه ولی آسوون بگن ، چنده ؟
چه قدر سخته کلامت ساده پرپر شه، نتوونی ناجییش باشی
چه قدر سخت که رفتن راه آخر شه، نتوونی راهیش باشی
چه قدر سخته تو خونت عین مهموون شی، بپوسی
چقدر سخته دلت پر باشه ساکت باشی
ولی، تو سینه داغوون شی
چقدر سخته که یک دنیا صدا باشی ولی از صحنه گفتن جدا باشی
چقدر سخته که نزدیک خدا باشی ولی غرق ادا باشی
چه بدبخته، قناری که بخوونه اما رویاش حس بیرووونه
چه بدبخته، گلی که مونده توو گلدوون غمش یک قطره باروونه
دخترم. هيچ كس و هيچ چيز ديگر را در اين جهان نمي توان
يافت كه شايسته آن باشد كه دختري ناخن پاي خود را به خاطر
آن عريان كند.
برهنگي بيماري عصر ماست.
تنت را برای کسی عریان کن كه روحش را براي تو عريان كرده است.
با توام ای سهراب ای به پاکی چون آب
یادته گفتی بهم تا شقایق زندست زندگی باید کرد
نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مرد . دیگه با چی کسیو دلخوش کرد
یادته گفتی بهم به سراغ من اگر می آیید نرم و آسته بیائید که مبادا ترکی بردارد چینی نازک تنهائی من
اومدم آهسته نرم تر از یک پر قو
خسته از دوری راه
خسته و چشم به راه
یادته گفتی بهم عاشقی یعنی دچار
فکر کنم شدم دچار
توخودت گفتی چه تنهاست ماهی اگه دچار دریا باشه
آره تنها باشه
یاره غمها باشه
یادته می گفتی گاه گاهی قفسی می سازم
با رنگ می فروشم به شما
تا به آواز قناری که در آن زندانیست
دله تنهائیتان تازه شود
دیگه حتی اون قناری که اسیره قفسه سهراب
صاحب یک نفسه
سهراب منو با خودت ببر به قایقت
راست میگفتی سهراب
کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود
آره
دلشان شیدا بود
من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب
تو خودت گفتی بهم
بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است.
People on the firm ground
fall down
more than, rope dancers on
the infirm
rope
"charly chaplin"
اول این شعر قشنگو بخونید تا بعدش واستوون تعریف کنم:
.قدرت عشق.
گر نبود قدرت عشق شهرت فرهاد نبود
این همه قول و غزل، نغمه و فریاد نبود
بیستون با همه ی عز و جلال و جبروت
تل خاکی به جهان در نظر باد نبود
مکتب و مدرسه و میکده و بحث و جدل،
سخن از تجربه و دانش و استاد نبود
قصه سوز و گداز از شمع و پروانه وگل،
سوختن و ساختن و عشق خداداد نبود
بلبل اندر طلب گل غم هجران بکشید
مرگ پروانه ی دل داده ز بیداد نبود
گرچه از عشق، جنون بر سر مجنون آمد
دل بیچاره ی لیلی زغم آزاد نبود.
.محمود حمیدی.
اما قصه جالب:
حتما تا حالا شنیدید که میگن هر کسی می تونه اهل عشق و معرفت و شعر این حرفا باشه. نه به شغل بستگی داره، نه به سر و وضع و سن سال بستگی داره و نه به هیچ چیز دیگه،، بلکه به دل.
قصه بر می گرده به روز پنجشنبه، ساعت ۴:۳۰ خسته از دانشگاه، داشتم می رفتم خوونه، رفتم سوار تاکسی جنت اباد شدم و منتظر موندم تا آقای راننده بیاد.
اومد و راه افتادیم،، آقای راننده اول راه یه کاغذو گرفت جلوشو شروع کرد به خووندن، منم که مثله تمام خبرنگارا از فضوول ترین آدمای روی زمینم زیر چشمی نگاه کردم، طرف از آینه نگاه کرد، با خودم گفتم الان میگه به توچه مربووط که نگاه میکنی،، جاخوردم،، دادش به منو گفت بخوون،، رو کاغذ شعر بالا رو نوشته بود.
اولین بار که خووندم خیلی حال کردم، سر صحبت باز شد،، بنده خدا میگفت این شعرارو پشت چراغ یا تو ترافیک می نویسم.
یه لحظه به خودم بالیدم و گفتم الحق که ایران مهد هنر و هنرمندان است.
انشالله در پستهای بعدی با شعرای آقای حمیدی بیشتر آشنا می شیم.
یادم میاد یادم میاد، شب سرد زمستوون،
ما با هم می رفتیم توو خلوت خیابوون،
توو نم نمای باروون، ما با چشای گریوون،
زیر لب می گفتیم: لعنت به این زمستوون.
یادم میاد یادم میاد، یه روز و روزگاری،
واسه هم می نوشتیم رو درختا یادگاری،
همه نخلها رو بریدن همه شاخه هاروچیدن،
با جدائی بین ما،، نفسی راحت کشیدن.
یادم میاد یادم میاد، بیداری های شبوونه،
واسه هم می نوشتیم نامه هااای عاشقوونه،
دلااااموووون خونه درده، زندگی تاریک و سرده،
ای وای، وااای بر ما
اوون روزا دیگه بر نمی گرده
نه، دیگه بر نمی گرده.
عجب شبی بود، شب آخر!
شبی که رفتی سفر،
شبی که یادم نمی ره، صد دفعه مردم تا سحر.
یادم میاااااد شب آخروووو
بسته بودم پشته درو
بهت میگفتم که نرووو
فراااموش کن این سفرووو.
.
یادم میاااااد شب آخروووو
بسته بودم پشته درو
بهت میگفتم که نرووو،،،، فراااموش کن این سفروو.
از گل واشدهء دورترین بوته خاک،
به تو ای دوست، سلام
حالت آیا خوب است؟
روزگارت آبیست؟
همه آنجا خوبند؟
نی لبک میخواند؟
قاصدک میرقصد؟
.
حال ما؟
همه اینجا خوبند.
سبزه از سبزی تو میگوید،
آب از پاکی تو میگوید،
باد هم عاشق شده است ، اما،
از دوری من تا تو می نالد.
هرکجا هستی، فکر من باش که من فکر توام.
اگه سبزم، اگه جنگل، اگه ماهی اگه دریا
اگه اسمم همه جا هست، روی لبها، تو کتابا
اگه رودم، رود گنگم
مثله بودا اگه پاک
اگه نوری به صلیبم، اگه گنجی زیرخاک
واسه تو قد یه برگم، پیش تو راضی به مرگم
اگه پاکم، مثله معبد
اگه عاشق، مثله هندو
مثله بندر واسه قایق، مثل قایق، مثل پارو
اگه عکس چهل ستونم، اگه شهری بی حصار
واسه آرش تیر آخر، واسه جاده یه سوار
واسه تو قد یه برگم، پیش تو راضی به مرگم
اگه قیمتی ترین سنگ زمینم
تووی تابستوون دستای تو برفم
اگه حرفای قشنگ هر کتابم
برای اسم تو چند تا دوونه حرفم
اگه سیلم پیش تو قد یه قطره
اگه کووهم پیش تو قد یه سووزن
اگه تنپوش بلند هر درختم
پیش تو اندازه دکمه پیرهن
واسه تو قد یه برگم، پیش تو راضی به مرگم
اگه تلخی مثله نفرین
اگه تندی مثله رگبار
اگه زخمی،زخم کهنه
بغض یک درد رو به دیوار
اگه جام شوکرانی، تو عزیزی مثله آب
اگه ترسی، اگه وحشت، مثله مردن توی خواب
واسه تو قد یه برگم، پیش تو راضی به مرگ
شهریار قنبری
تو این چندتا پست اخیر خیلی غمگینو غمزده بودم.
به خدا نمیدونم چرا ؟
منی که همش میگفتم و می خندیدم، در حدود یه ماهه که افتادم به غم یا فکر کردنای بی مورد که البته امید وارم این آخریش باشه !!
ولی خودموونیما، پشت هم غم واسم اومده .
اما قصه امروز:
سه سال گذشت، سی ۱۳۰، به خدا اسمشو که می شنوم بدنم سرد میشه.
امسال سومین سالگرد شهادت همکارام بود، همشووونو کامل نمیشناختم، ولی همین که ۳تاشووونو می شناختم واسم کافی بود:
سید محمد طاووسی شیرازی
علیرضا افشار
حسین حیدری
هر سه تاشووون از بچه های شبکه خبر بودن.
آهنگ رو هم به حرمت اون عزیزان عوض کردم، دکلمه مرحوم شکیبائیه، ولی بعد از چند روز دوباره داریوش تو وبلاگم خواهند خواند.
خدا رحمتشووون کنه، امیدوارم این آخرین پستم باشه که توو این مایه هاست.
.
مونا از همدردیهات ممنونم.![]()
بچه ها مادر بزرگ حمید، مرد.![]()
(اگه حمید رو نمیشناسید آپ پائین رو بخونید)
خدا رحمتش کنه.
سلام به تمام دوستان و امیدوارم خوش باشید. همونطوری که از وبلاگم پیداست تا حالا در مورد مسائل روزمره زندگیم چیزی ننوشه بودم اما این دفعه تو خودم حس میکنم که به این نوشتن احتیاج دارم.
موضوع از این قراره:
من یه دوست (دوست که چه عرض کنم داداش) دارم به نام حمید، هم اسم خودمم هست، این آقا حمید و من و یکی دوست دیگه به نام محمد دور و ور ۱۰ ساله که با هم رفاقت داریم.
قصه از اینجا شروع میشه که حمید واسه ادامه تحصیلش ۵ ماهه پیش رفت مالزی، روزای اول که خیلی وضعم خراب بود چون محمد هم اون موقع خدمت بود و ......
خلاصه اینکه من خیلی وقتا به یاد حمید می افتم، شاید قطره اشکی هم می ریزم، اما قصه امروز صبح خیلی فرق می کرد. امروز صبح من و بابام با هم زدیم بیرون، ساعت ۶ ،میخواستم برم دانشگاه، من از خونمون تا میدوون ونک رو با بابام میام ، دورو ور ۵ دیقه هم طول می کشه.
صبح خواب خواب بودم، می خواستم تو ماشین هم یه ذره بخوابم، داخل ماشین که شدم مثل همیشه سر رادیو یا ضبط با بابام بحثم شد، آخر ضبط شد، بابام گفت حداقل شهرام صولتی بزار سر صبح یه حالی ببریم، گذاشتم، اما بعد از اینکه شروع به خوندن کرد ........
همون آهنگ بود، خود خودش، چشامو کردم سمت بیرونو شروع کردم یواشکی گریه کردن، نمیخواستم بابام بفهمه که پسر ۲۳ سالش داره گریه میکنه، اونم به همین سادگی، اون میخووندو من گریه می کردم.
نازنینم سفر بخیر، برای من دعا کن
ای همیشه پناه من، تو راهتو ز راه من جدا کن
مهربانم از اینکه هست،شکسته تر نبوده ام زمانی
میروی توشکسته دل از آشیان، مرا ز من رها کن
عشق تو توو قلبم، تنها عشق زمین بود
تو باید میرفتی چون سرنوشتت این بوود
و . . . . . .
نمی دونید چه حال با صفائی بود، دلم می خواست هیچ وقت به ونک نرسیم.
پشت ترافیک پیرمرده از پشت شیشه گفت: سخت نگیر، با لب خونی فهمیدم چی میگه.
حالا از شما یه چیز می خوام، تورو به اوون کسی که می پرستید، واسه رفیق من دعا کنید که توو مملکت غریب، خوش و سلامت باشه و منم به آرزووم برسم و بازم ببینمش آخه گفته شاید بمووونه.
ممنوون همه دووستان. ![]()
![]()
يه لب هميشه بايد روش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه، يه کبوتر هميشه بايد عشق به پرواز داشته باشه وگرنه اسير ميشه، يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه مي ريزه، يه جاده بايد انتها داشته باشه و گرنه مثل يه کلافی سردرگمه، يه قلب پاک هميشه بايد به يه قلب پاک دیگه عشق بورزه وگرنه فاسد ميشه و از بین میره.